امید

راز ِ دل را به که گویمْ منِ جانانه پرستْ
آنْ سخنها که فقطْ در حرَمِ رازِ تو هستْ
برده الماسِ دوچِشْمِتْ دلِ شیدایِ مرا
من به چِشْمانِ خُمارتْ شدهام عاشقُومَسْتْ
روزوشبْ خورده دلمْ حسرتِ دیدار ِ تو را
در درونمْ غمِ هجرانِ تو آتَش زَدِه اَسْتْ
در حَریمِتْ نَگُذاری قدممْ را بِنِهَمْ
کاش میشُدْ که حَریمِتْ به طریقی بِشِکَسْتْ
حرفِ دل ماند و نگفتمْ غم واَسْرارِ دلمْ
یار درلَحْظِه ی وَصْلَتْ درِ مِیخانهْ بِبَسْت
هر زمان کرده صدا اسم تو بیچاره جوان
رفته ای همچوغزالی که بپا خواست وجست
عاشق
من همان عاشق دلباخته ي دربه درم كه به دنبال گلي سرونگون در سفرم
مي روم منت چشمان خيالم بكشم تا به آن قامت طناز نگارم نگرم
هر كجا مي روم آنجا رخ نازت بينم ار نبينم رخ زيباي تو را مي ميرم
هر زمان ياد تو از فكر و خيالم برود دان عزيزم كه همان روز شود خاك سرم
هر زمان وعده ي ديدار تو آيد يادم شوق ديدار تو آتش بزند در جگرم
تا بسازم عسلي از لب لعلت گل من شهد لب هاي تو را با خور و بوسم ببرم
از دو چشمان توگر دور شوم سرورمن سربه پا درغم هجران تو من جامه درم
جزخماري نشده است عايد چشمان جوان
ميگساري وخماري شده است دردسرم
فانوس
شب تا به سحر بر سر روياي توام لب تشنه ي درياي مي و ناي توام
هنگام غروبي لب درياي خيال درساحل غم محو تماشاي توام
من غرق تماشاي سراپاي توام واز شيفتگان رخ زيباي توام
در حسرت ديدار تو شب تا به سحر در گوشه ي ميخانه به روياي توام
من در شب هجران تو فانوس بدست دنبال نشان و اثر پاي توام
بس کن توجوان این همه بیدادوفغان
یک کلمه بگوعاشق شیدای توام
تفال
كنم هرآنچه تو گويي كه يار من باشي اگرچه در پي بستن به دار من باشي
تفالي زدم از عمق دل به حافظ تا ببينم اين كه شود گلعذار من باشي
"درآن چمن كه بتان دست عاشقان گيرند گرت زدست برآيد نگار من باشي"
توجهي بنما بر جناب حافظ تا تونيز لطف نمايي كه يار من باشي
ز وصف روي تو شعري سروده ام جانا كه گر روم زميان شاهكار من باشي
تورا به خال جمالت قسم مرا در ياب مگر چه مي شود ار غمگسار من باشي
بيا به يا د دلم با جمال نيكويت كه تا به قاب دلم يادگار من باشي
عذاب قبر نباشد براي من جانا اگر تو فاتحه خوان مزار من باشي
نمي كنم به كسي فاش نام ماهت را به آن زمان كه غزالي كنار من باشي
براي شكرگزاري جوان همين بس كه
مجاز بودن چشم انتظار من باشي